در ضمیر ما نمیگنجد به غیر از دوست کس
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
چشمان تو فتنه های عالم گیرند
مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
کو پیک صبح تا گله های شب فراق
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
چه خوش صید دلم کردی
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
کو پیک صبح تا گله های شب فراق با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است