در ضمیر ما نمیگنجد به غیر از دوست کس
تنهای کشتگان همه بر خاک و خون نگر
سینه تنگ من و بار غم او هیهات
باز این چه شعله غم و اندوه و ماتم است
ادعونی استجب لکم
جمعی که پاس محملشان داشت جبرییل
چه خوش صید دلم کردی بنازم چشم مستت را
چشمان تو فتنه های عالم گیرند
و اطیعوا الرسول لعلکم ترحمون
مایه ی خوشدلی آنجاست که دلدار آنجاست
سر حلقه ی عقول چو بر نی مقام کرد
کو پیک صبح تا گله های شب فراق
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی
لبیک بر زبان به سر دست نقد جان (جدید)
خواهم شدن به بستان چون غنچه با دل تنگ
لبیک بر زبان به سر دست نقد جان
باز این چه آتش است که بر جان عالم است
اول ای جان دفع شر موش کن
این نیری که کرده به دریای خون غروب
چه خوش صید دلم کردی
بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار
دامن دوست به دست آر
رب قول انفذ من صول
ان احسنتم احسنتم لانفسکم و ان اساتم فلها
عونک للضعیف من افضل الصدقه
کو پیک صبح تا گله های شب فراق با آن خجسته طالع فرخنده پی کنم
و ان لیس للانسان الا ما سعی
ان مع العسر یسری
راه دل عشاق زد آن چشم خماری
یسبح لله مافی السموات وما فی الارض
اسیر عشق تو از هر دو عالم آزاد است